پیامبر میمونها ...‌

در جنگلهای دور ... شیرها در مورد انتخاب رهبر جدید جنگل مشغول گفتگو شدند ... شیر سفید که رهبر قبلی بود ... به شیرها گفت ..بهتر است شیری شایسته را انتخاب کنید تا رهبری جنگل را به عهده بگیرد من دیگر پیر شده ام و نمی توانم این مسئولیت سنگین را انجام دهم .
همهمه ای میان شیر ها با شنیدن این خبر شوکه اور که در دره ای که انها تجمع نموده بودند شکل گرفت .. شیر سفید بر صخره ای ایستاده بود و منتظر تصمیم گیری برادرانش بود ..
یکی به نمایندگی انان به شیر سفید گفت ...‌
برادران تصمیم دارند... شما شیری شایسته را انتخاب کنی آیا کسی را در نظر داری ؟
شیر سفید گفت ... منتخبین من در آزمونها شکست خوردند .
مجددا همهمه ای میان شیرها در آن دره باستانی شروع شد ...
نماینده شیرها بعد شنیدن نظرات دیگران به شیر سفید گفت ..
برادران نیز می گویند ما نیز منتخبی نداریم ...
شیر سفید گفت .. پس بهتر است به رهبر اصلی بسپاریم رهبری کند . جنگل رهبر اصلی و پدر و مادر اصلی ماست طبیعت جنگل همه را رهبری می کند ...
انجمن شیرها با سادگی همه پذیرفتند و رهبری جنگل را به خود جنگل سپردند ... چند ماه بعد شیر سفید ... منتقل شد ...
و جنگل به سکوتی عمیق فرو رفت ...چندین سال گذشت ..
در منطقه ای میمونها .. سرو صدای زیادی می پیچید .. انها به این شاخه و ان شاخه می پریدند و جیغ می کشیدند ..
کم کم‌میمونها به مناطق دیگر جنگل نیز وارد شدند و آرامش سایر حیوانات را برهم زدند ... در میان انان میمون باهوشی بود .. او فهمیده بود جنگل رهبری ندارد و شیر سفید مرده است ..
بنابراین او همه میمونها را صدا زد و گفت .. شیرها دیگر نمی توانند رهبر جنگل باشند ... نوبت ان رسیده میمونها رهبر جنگل شوند ..
همه میمونها خوشحال شدند .. و بر سر شاخه ها جیغ و فریاد کشیدند ...
میمون باهوش خود را پیامبر میمونها نامید ...
و‌میمونها او را ستایش می کردند .. کم کم او راز راحت زیستن را اموخت .. چون قبل از آن همیشه گشنه و بی سر پناه بود .. میمونها به خاطر جلب خاطر پیامبرشان همه نوع میوه و خوراکی برای او می فرستادند .. و او را ستایش می کردند که پیامبر انان است ... این خبر به گوش شیرها رسید ... انجمن شیرها ..بدون هیچ نگرانی تصمیم گرفتن دخالتی نکنند .. چون لازم بود سایر حیوانات تفاوت رهبری شیر ها و میمونها را تجربه کنند ...
پیامبر میمونها ... از این فرصت استفاده نمود ... و برای اولین بار مذهب میمونها را در جنگل تاسیس نمود ...
شیرها باز هم بی تفاوت بودند ...
شکایات سایر حیوانات را می شنیدند که چرا شیرها رهبری نمی کنند و میمونها خود را پادشاه جنگل می دانند و پیامبر انان می خواهد بر جنگل حکمرانی کند ...
انها همگی به نزد شیر پیر جنگل رفتند و معترض بودند ...
شیر پیر گفت ...
از روز ازل نیز جنگل رهبری نداشت .. ما تنها خادمینی هستیم که شکر گزار جنگلیم ...
این تنها تفاوت رهبری شیرها و پیامبری میمونهاست ... بروید و به جنگل خدمت کنید ...
زیرا که جنگل نه رهبری دارد نه پیامبری ....
عشق باشد ...

    چاه عشق

    داستان چاه عشق ....

    روزی تاجری به شهر کوچکی رسید در ان شهر همگی با ارامش زندگی می کردند .. او تعجب نمود مردمان آن شهر چگونه نگرانیهای روزمره ای چون معیشت .. مریضی و مشکلات زندگی نمی تواند آرامش انان را برهم زند ... او کاروانش که مملو از اجناس بود .. بدون هیچ نگرانی در کاروانسرای بدون نگهبان رها نمود ... مردم شهر همگی با روی باز او را پذیرفتند .. با چند نفر از مردم صحبت نمود .. و پرسید چگونه است در این شهر همه ارام هستند و نگران نیستند .. مریضها را خندان می بینم .. و فقیران را شاد ... ثروتمندان نیز نگران امنیت ثروت نیستند .؟ از هر کس پرسید گفتند ما عشق را یافتیم ... بالخره او مجددا کنجکاو شد ... و مجددا از مردم پرسید چگونه انها گفتند به نزد گورو برو او عشق را به تو نشان می دهد ... تاجر کنجکاو به منزل گورو رفت ... او سفیر روح بود .. مردی حدود ۶۰ سال .. بلند قد و پوستی گندمی با چشمانی نافذ داشت .. مشغول اب دادن به باغچه کوچکی بود ... درب خانه او باز بود و تاجر در حال دیدن او بود ... او وارد منزل سفیر روح شد ... از او پرسید من برای سوالی اینجا امده ام ... سفیر روح تاجر را چند لحظه نگاه نمود و با تبسم گفت خوش امدی من برای همین سوالات اینجا هستم ... تاجر پرسید عشق کجاست ؟ سفیر روح مکسی نمود گفت : نمی دانم ...تاجر تعجب نمود مجددا پرسید آیا شما عشق را یافته اید ... ؟سفیر روح گفت .. نمی دانم ...تاجر پیش خود فکر نمود احتمالا این مرد دیوانه است . و مردم او را اشتباهی معرفی نموده اند ..‌ بنابراین از رفتن به نزد سفیر روح پشیمان شد .. به کاروانسرا بازگشت .. چند روز در آن شهر عجیب ماند و به راهش ادامه داد .. در مسیر او صحرای بسیار خشکی وجود داشت .. او به چند نفر پول زیادی داد تا چاههای ان صحرای خشک را بیابند تا بتواند در مسیرش کاروانش را از خطر تشنگی نجات دهد ... او سه چاه اب را یافت ... در مسیرش به سمت چاه اول او کاروانی را دید که تعدادی به خاطر نبودن آب تشنه بودند ... تاجر کاروان تشنه به نزد او آمد گفت ... برادر آیا چاه ابی می شناسی؟ شترها و مردمم بسیار تشنه هستند.تاجر داستان ما گفت .. نمی دانم نمی شناسم ... او به چاه اول رسید شترهایش را سیراب نمود ... و به مسیرش ادامه داد ... سه روز گذشت او به سمت چاه دوم رفت ... این بار کاروان دیگری را دید که آنها نیز تشنه اب بودند ... اما تاجر داستان ما مجددا به آنها کمک ننمود .. و گفت نمی دانم و‌ چاهی نمی شناسم ... یک هفته بعد ... او خوشحال بود که چیزی به اتمام سفرش نمانده است . چون به چاه سوم میرسید ... در مسیر چاه سوم ... راهزنان به کاروان او حمله کردند ... اما اجناس او را ندزدیدند .. آنها گفتند اگر چاه ابی می شناسد به انان نشان دهد .. او ادرس چاه دوم را داد ... راهزنان بعد از اینکه مطمئن شدند او و کاروانش را رها کردند .. تاجر داستان ما خوشحال بود که از همه خطرات گذشته است .. او با خوشحالی به چاه سوم رسید .. اما دید چاه سوم خشک و بی آب است ..او ماموران خود را توبیخ نمود و به آنها گفت. چگونه نمی دانستید چاه سوم اب ندارد حالا شترها و مردم کاروان تشنه می مانند . آنها گفتند ما نمی دانیم چگونه چاه اب خشک شده است چون پر اب بود .در این حین ناگهان راهزنها بازگشتند ... مجددا او را تحت فشار قرار دادند تا اجناس کاروانش را نیز به انان بدهد ..‌ اجناس و شترهایش را دزدیدند .. تاجر داستان ما در صحرای خشک تنها ماند . مردم او را ترک کردند ..او به شدت تشنه ماند .. افتاب داغ و سرمای شدید شبهای صحرا او را آزار میداد ...او در حمله راهزنان مقداری سکه را پنهان کرده بود ... کم کم جان او به خاطر نبودن اب در خطر افتاد ... و بیهوش شد ... بعد از اینکه بهوش امد ... خود را در منزل سفیر روح دید ... با تعجب پرسید ... چگونه مرا نجات دادی سفیر روح گفت .. نمی دانم چند نفر از مردم شهر تو را در صحرا یافتند ... تاجر با شگفتی پرسید ..‌ شما چرا هیچ چیزی نمی دانی ؟ شما جان من را نجات دادی حال می گویید نمی دانم ؟سفیر روح گفت ... نداستن با عشق بهتر از ندانستن از روی جهل است ... تاجر راز حکمت نمی دانم گفتن سفیر روح را یافت ... او بعد از این تجربه به اشتباهاتش پی برد ... او درک نمود عشق در ایثار و خلوص است . ان چیزی که او از خدا دریغ نموده بود ... بنابراین به سفیر روح گفت ... من نیز عشق را یافتم ... اینک چه کنم ؟ سفیر روح با دقت او را نگریست گفت ... به میان مردم برو و انرا با همنوعانت سهیم کن ... فراموش نکن ما چیزی از عشق نمی دانیم بلکه خداوند فرصت جاری شدن آنرا به ما می دهد ..‌ همیشه از فرصتهای که به تو می دهد استفاده کن هرچند به زیان تو باشد ... تاجر چون مردمان آن شهر خوشحال و شادمان شد .
    .. به میان مردم رفت ... و با عشق به همنوعانش خدمت نمود ...‌ عشق باشد ... کمال ...



      گربه چاق ....


      بعد از چند سال گربه ای لاغر برادرش را ملاقات کرد . او با دیدن برادرش تعجب نمود چون او چاق و سرزنده بود در مقابل او لاغر و گشنه و پژمرده بود ...
      گربه لاغر به برادرش گفت چگونه است تو چاق شدی و شادابی ؟
      گربه چاق با دیدن برادرش گفت همانگونه که تو لاغر و گشنه ای ..
      بعد خمیازه ای کشید و دمش را ارام تکان داد ...
      گربه لاغر گفت متوجه نشدم منظور تو چیست ؟
      آیا دیگر موشها را شکار نمی کنی ؟
      ایا انسانها تو را فراری نمی دهند ؟
      گربه چاق گفت ...
      یادم میاید زمانی که بچه گربه بودیم همیشه با عجله و شتاب می خواستی اولین نفری باشی که از شیر مادرمان استفاده کنی همیشه عجول بودی ...
      گربه لاغر گفت .. من هم یادم میاید تو تنبل بودی و بعد از اینکه همه ما شیر می خوردیم .. و سیر می شدیم اخرین نفر تو بودی که از شیر مادرمان تغدیه می کردی..
      اما حالا بسیار چاقی و نگران غذا نیستی ...
      گربه چاق گفت مشکل تو همین است همیشه نگران غذا هستی موشهای فاضلاب را دنبال می کنی خسته می شوی چون بسیاری از انان را نمی توانی شکار کنی .. همیشه ترس داری که گشنه بمانی یا نتوانی موشی را شکار کنی ...
      اما من از بچگی می دانستم مادرم از من محافظت می کند و اجازه نمی دهد گشنه بمانم ...
      اما تو به او اعتماد نداشتی همیشه از گشنگی می ترسیدی ..
      گربه لاغر گفت .. یعنی تو از گشنگی نمی ترسی ؟
      گربه چاق گفت من سعی می کنم غرایزم را کنترل کنم . به انسانها نزدیک می شوم از انها فرار نمی کنم .. انها نیز براحتی به من غذا می دهند لازم نیست موشها را شکار کنم ..
      اما تو تنها از دو غریضه ات استفاده می کنی یکی ترس دومی گشنگی ... بهمین خاطر است همیشه گشنه می مانی ..
      گربه لاغر گفت من سه روز است چیزی نخوردم حالا چیزی داری به من بدهی ...
      گربه چاق گفت ...
      نه ...
      گربه لاغر گفت مگر ما برادر نیستیم ... من به کمک تو احتیاج دارم ...
      گربه چاق گفت . من بهترین غذا را به تو دادم ...
      گربه لاغر مقداری اطراف را بو کشید . که غذای که برادرش به او داده است را پیدا کند ..
      بعد به برادرش گفت کو غذا تو چیزی به من ندادی .‌‌..
      گربه چاق گفت ...
      تا زمانی از غرایزت هراس داری غذای من را نخواهی چشید...
      هر زمان غرایزت را کنترل کردی
      غذای من را خواهی چشید ... حال برو ...
      گربه لاغر نامید از غذا از برادرش جدا شد ...
      چند هفته بعد ... جسد او را گربه چاق پیدا نمود که چند موش در اطراف او بودند ...
      گربه چاق گفت
      برداری که قربانی موشها شد ... او آرام آرام به سمت انسانی رفت .. دور پای او پیچید ... و احساس و عشقی را به او نثار کرد ... ان انسان دختر بچه ای بود که در حال خوردن یک تیکه گوشت بود .. عشق گربه چاق را احساس کرد ..‌
      غدایش را دو تیکه نمود و به او داد ... هر دو با ارامش و شادی دریایی را می نگریستند که نشان می داد زندگی در جریان است ... و آن نوعی زندگی با عشق بود نه ترس ..‌
      همیشه روزتان را با عشق آغاز کنید .. غذای معنوی و مادی ما خواهد رسید ...
      عشق باشد .

      پیامبر میمونها ...‌ در جنگلهای دور ... شیرها در مورد انتخاب رهبر جدید جنگل مشغول گفتگو شدند ... شیر سفید که رهبر قب...