چاه عشق

داستان چاه عشق ....

روزی تاجری به شهر کوچکی رسید در ان شهر همگی با ارامش زندگی می کردند .. او تعجب نمود مردمان آن شهر چگونه نگرانیهای روزمره ای چون معیشت .. مریضی و مشکلات زندگی نمی تواند آرامش انان را برهم زند ... او کاروانش که مملو از اجناس بود .. بدون هیچ نگرانی در کاروانسرای بدون نگهبان رها نمود ... مردم شهر همگی با روی باز او را پذیرفتند .. با چند نفر از مردم صحبت نمود .. و پرسید چگونه است در این شهر همه ارام هستند و نگران نیستند .. مریضها را خندان می بینم .. و فقیران را شاد ... ثروتمندان نیز نگران امنیت ثروت نیستند .؟ از هر کس پرسید گفتند ما عشق را یافتیم ... بالخره او مجددا کنجکاو شد ... و مجددا از مردم پرسید چگونه انها گفتند به نزد گورو برو او عشق را به تو نشان می دهد ... تاجر کنجکاو به منزل گورو رفت ... او سفیر روح بود .. مردی حدود ۶۰ سال .. بلند قد و پوستی گندمی با چشمانی نافذ داشت .. مشغول اب دادن به باغچه کوچکی بود ... درب خانه او باز بود و تاجر در حال دیدن او بود ... او وارد منزل سفیر روح شد ... از او پرسید من برای سوالی اینجا امده ام ... سفیر روح تاجر را چند لحظه نگاه نمود و با تبسم گفت خوش امدی من برای همین سوالات اینجا هستم ... تاجر پرسید عشق کجاست ؟ سفیر روح مکسی نمود گفت : نمی دانم ...تاجر تعجب نمود مجددا پرسید آیا شما عشق را یافته اید ... ؟سفیر روح گفت .. نمی دانم ...تاجر پیش خود فکر نمود احتمالا این مرد دیوانه است . و مردم او را اشتباهی معرفی نموده اند ..‌ بنابراین از رفتن به نزد سفیر روح پشیمان شد .. به کاروانسرا بازگشت .. چند روز در آن شهر عجیب ماند و به راهش ادامه داد .. در مسیر او صحرای بسیار خشکی وجود داشت .. او به چند نفر پول زیادی داد تا چاههای ان صحرای خشک را بیابند تا بتواند در مسیرش کاروانش را از خطر تشنگی نجات دهد ... او سه چاه اب را یافت ... در مسیرش به سمت چاه اول او کاروانی را دید که تعدادی به خاطر نبودن آب تشنه بودند ... تاجر کاروان تشنه به نزد او آمد گفت ... برادر آیا چاه ابی می شناسی؟ شترها و مردمم بسیار تشنه هستند.تاجر داستان ما گفت .. نمی دانم نمی شناسم ... او به چاه اول رسید شترهایش را سیراب نمود ... و به مسیرش ادامه داد ... سه روز گذشت او به سمت چاه دوم رفت ... این بار کاروان دیگری را دید که آنها نیز تشنه اب بودند ... اما تاجر داستان ما مجددا به آنها کمک ننمود .. و گفت نمی دانم و‌ چاهی نمی شناسم ... یک هفته بعد ... او خوشحال بود که چیزی به اتمام سفرش نمانده است . چون به چاه سوم میرسید ... در مسیر چاه سوم ... راهزنان به کاروان او حمله کردند ... اما اجناس او را ندزدیدند .. آنها گفتند اگر چاه ابی می شناسد به انان نشان دهد .. او ادرس چاه دوم را داد ... راهزنان بعد از اینکه مطمئن شدند او و کاروانش را رها کردند .. تاجر داستان ما خوشحال بود که از همه خطرات گذشته است .. او با خوشحالی به چاه سوم رسید .. اما دید چاه سوم خشک و بی آب است ..او ماموران خود را توبیخ نمود و به آنها گفت. چگونه نمی دانستید چاه سوم اب ندارد حالا شترها و مردم کاروان تشنه می مانند . آنها گفتند ما نمی دانیم چگونه چاه اب خشک شده است چون پر اب بود .در این حین ناگهان راهزنها بازگشتند ... مجددا او را تحت فشار قرار دادند تا اجناس کاروانش را نیز به انان بدهد ..‌ اجناس و شترهایش را دزدیدند .. تاجر داستان ما در صحرای خشک تنها ماند . مردم او را ترک کردند ..او به شدت تشنه ماند .. افتاب داغ و سرمای شدید شبهای صحرا او را آزار میداد ...او در حمله راهزنان مقداری سکه را پنهان کرده بود ... کم کم جان او به خاطر نبودن اب در خطر افتاد ... و بیهوش شد ... بعد از اینکه بهوش امد ... خود را در منزل سفیر روح دید ... با تعجب پرسید ... چگونه مرا نجات دادی سفیر روح گفت .. نمی دانم چند نفر از مردم شهر تو را در صحرا یافتند ... تاجر با شگفتی پرسید ..‌ شما چرا هیچ چیزی نمی دانی ؟ شما جان من را نجات دادی حال می گویید نمی دانم ؟سفیر روح گفت ... نداستن با عشق بهتر از ندانستن از روی جهل است ... تاجر راز حکمت نمی دانم گفتن سفیر روح را یافت ... او بعد از این تجربه به اشتباهاتش پی برد ... او درک نمود عشق در ایثار و خلوص است . ان چیزی که او از خدا دریغ نموده بود ... بنابراین به سفیر روح گفت ... من نیز عشق را یافتم ... اینک چه کنم ؟ سفیر روح با دقت او را نگریست گفت ... به میان مردم برو و انرا با همنوعانت سهیم کن ... فراموش نکن ما چیزی از عشق نمی دانیم بلکه خداوند فرصت جاری شدن آنرا به ما می دهد ..‌ همیشه از فرصتهای که به تو می دهد استفاده کن هرچند به زیان تو باشد ... تاجر چون مردمان آن شهر خوشحال و شادمان شد .
.. به میان مردم رفت ... و با عشق به همنوعانش خدمت نمود ...‌ عشق باشد ... کمال ...

    هیچ نظری موجود نیست:

    ارسال یک نظر

    پیامبر میمونها ...‌ در جنگلهای دور ... شیرها در مورد انتخاب رهبر جدید جنگل مشغول گفتگو شدند ... شیر سفید که رهبر قب...