گربه چاق ....


بعد از چند سال گربه ای لاغر برادرش را ملاقات کرد . او با دیدن برادرش تعجب نمود چون او چاق و سرزنده بود در مقابل او لاغر و گشنه و پژمرده بود ...
گربه لاغر به برادرش گفت چگونه است تو چاق شدی و شادابی ؟
گربه چاق با دیدن برادرش گفت همانگونه که تو لاغر و گشنه ای ..
بعد خمیازه ای کشید و دمش را ارام تکان داد ...
گربه لاغر گفت متوجه نشدم منظور تو چیست ؟
آیا دیگر موشها را شکار نمی کنی ؟
ایا انسانها تو را فراری نمی دهند ؟
گربه چاق گفت ...
یادم میاید زمانی که بچه گربه بودیم همیشه با عجله و شتاب می خواستی اولین نفری باشی که از شیر مادرمان استفاده کنی همیشه عجول بودی ...
گربه لاغر گفت .. من هم یادم میاید تو تنبل بودی و بعد از اینکه همه ما شیر می خوردیم .. و سیر می شدیم اخرین نفر تو بودی که از شیر مادرمان تغدیه می کردی..
اما حالا بسیار چاقی و نگران غذا نیستی ...
گربه چاق گفت مشکل تو همین است همیشه نگران غذا هستی موشهای فاضلاب را دنبال می کنی خسته می شوی چون بسیاری از انان را نمی توانی شکار کنی .. همیشه ترس داری که گشنه بمانی یا نتوانی موشی را شکار کنی ...
اما من از بچگی می دانستم مادرم از من محافظت می کند و اجازه نمی دهد گشنه بمانم ...
اما تو به او اعتماد نداشتی همیشه از گشنگی می ترسیدی ..
گربه لاغر گفت .. یعنی تو از گشنگی نمی ترسی ؟
گربه چاق گفت من سعی می کنم غرایزم را کنترل کنم . به انسانها نزدیک می شوم از انها فرار نمی کنم .. انها نیز براحتی به من غذا می دهند لازم نیست موشها را شکار کنم ..
اما تو تنها از دو غریضه ات استفاده می کنی یکی ترس دومی گشنگی ... بهمین خاطر است همیشه گشنه می مانی ..
گربه لاغر گفت من سه روز است چیزی نخوردم حالا چیزی داری به من بدهی ...
گربه چاق گفت ...
نه ...
گربه لاغر گفت مگر ما برادر نیستیم ... من به کمک تو احتیاج دارم ...
گربه چاق گفت . من بهترین غذا را به تو دادم ...
گربه لاغر مقداری اطراف را بو کشید . که غذای که برادرش به او داده است را پیدا کند ..
بعد به برادرش گفت کو غذا تو چیزی به من ندادی .‌‌..
گربه چاق گفت ...
تا زمانی از غرایزت هراس داری غذای من را نخواهی چشید...
هر زمان غرایزت را کنترل کردی
غذای من را خواهی چشید ... حال برو ...
گربه لاغر نامید از غذا از برادرش جدا شد ...
چند هفته بعد ... جسد او را گربه چاق پیدا نمود که چند موش در اطراف او بودند ...
گربه چاق گفت
برداری که قربانی موشها شد ... او آرام آرام به سمت انسانی رفت .. دور پای او پیچید ... و احساس و عشقی را به او نثار کرد ... ان انسان دختر بچه ای بود که در حال خوردن یک تیکه گوشت بود .. عشق گربه چاق را احساس کرد ..‌
غدایش را دو تیکه نمود و به او داد ... هر دو با ارامش و شادی دریایی را می نگریستند که نشان می داد زندگی در جریان است ... و آن نوعی زندگی با عشق بود نه ترس ..‌
همیشه روزتان را با عشق آغاز کنید .. غذای معنوی و مادی ما خواهد رسید ...
عشق باشد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

پیامبر میمونها ...‌ در جنگلهای دور ... شیرها در مورد انتخاب رهبر جدید جنگل مشغول گفتگو شدند ... شیر سفید که رهبر قب...